بیشتر از همه از خودم دست شستم . نمی تونم فکر کنم به هیج چیز و هیچ هچکس . سرم دچار نوعی دونگ و درد و گیجی و خستگی و از همه چی سیری شده است . احساسی ندارم . چیزی به نام روح انگاری در من وجود ندارد . فکر کردن به خدا حالت باغله برای فابیسمی ها شده است .
من محتاج صدای تو هستم . محبتی عاری از ناز کشیدن و دو رنگی. احتیاج به دوست داشته شدن . احتیاج به ارزشمندی ، احتیاج به تو که به تمامی من هستی. من را معنی می کنی و من را میخواهی .
من؟
فعلا هیچ نظری نیست »
نظر شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

