بایگانیِ هویت
من؟
بیشتر از همه از خودم دست شستم . نمی تونم فکر کنم به هیج چیز و هیچ هچکس . سرم دچار نوعی دونگ و درد و گیجی و خستگی و از همه چی سیری شده است . احساسی ندارم . چیزی به نام روح انگاری در من وجود ندارد . فکر کردن به خدا حالت باغله برای فابیسمی ها شده است .
من محتاج صدای تو هستم . محبتی عاری از ناز کشیدن و دو رنگی. احتیاج به دوست داشته شدن . احتیاج به ارزشمندی ، احتیاج به تو که به تمامی من هستی. من را معنی می کنی و من را میخواهی .
معجون همیشگی
قسم ميخورم هميشه و همه جا براي تو باشم
و زندگيم را براي تو زندگي كنم .
قول ميدهم ما با هم حقيقت را بسازيم.آزادِ آزاد …
براي هميشه با هم خواهيم ماند . همراه هم ؛ من و تو …
زماني كه تو با مني زمان منجمد ميشود و تو تنها كسي هستي كه عقربه ها برايش به شادي و رقص مي پردازند …
براي هميشه و همه جا ، مرا بنواز ، مرا بساز …
واژه هاي قلبت را گم نكن …
هيچ چيزي نمي تواند بهتر از اين باشد و من به زمان اعتماد ميكنم و لحظه اي چشمهايم را بر هم مي گذارم . . .
من و تو سرانجام اين رويا . . .
من و تو براي هميشه با هم . هماني كه تو هميشه ميخواستي . هيچ حادثه اي نمي تواند اتفاق جدايي را به ثمر بنشاند.
چراغ ها را خاموش كن و همه درها را ببند.دستهايت را آزاد بگذار و سرت را به نشانه احترام به اين لحظه شگفت ، مقابل من قرار بده .هيچ چيز نمي تواند بهتر از اين عشق باشد . تو بايد بيشتر از اينها عشق را بچشی .
هيچ وقت بيشتر از اكنون خوشحالي را تجربه نكرده ام .
به بدنت بياموز كه به دست هايم اعتماد كند.

من ، من نیستم .

این روزها حرف هایی میزنم عجیبِ عجیبِ عجیب.
حرف هایی که نه خودم و نه تو ، که بیشتر از خودم میشناسیم ؛ نمی توانی از آنها سر در بیاوری.
کار هایی میکنم وابسته به کثافت ترین عادت های دنیا . کارهایی که به اندازه تمامی جاده های دنیا بینمان فاصله می شود.
کلمات را یارای وصف حالم نیست.
همه جملات و کلمات برایم تکراری شده اند . این روزها بدون شرح ِ شرحم .
ملامتم مکن . دلگیر مباش از من عزیز دل .
من خودم را از دست داده ام ، نه منیتم را.
انسان عوضی
بچه ها چون نمي دونن خوشحالن و ما چون ميدونيم ناراحتيم.
(فيلم مرد عوضي آلفرد هيچکاک که مرد خوب رو با wrong man معرفي کرده بود و مرد بد رو با right man )
حالا کدوممون بيشتر ميدونيم؟
تلاش همه آدما يا بيشترشون رسيدن به آرامش و شاديه.
default انسان داراي چه گزينه هايي هست؟
default انسان از کجا شروع ميشه؟
يعني از کجا ميشه گفت خوب اين يک نقطه شروع براي يه انسان ؟
بگيم خوب اين چند تا تيک بايد براي انسان روشن باشه ، و هر چند تا که خاموش هسش يا بايد روشنش کرد و يا بر عکس!
نقطه شروع از بدو تولد شروع ميشه يا توي کمر پدر يا از اونم قبل تر؟
انسان ها عوض ميشن . بچه ها خيلي بيشتر تغيير ميکنند.
هر بار که يه بچه شيطون مي بينيم يش خودممون ميگيم بابا اين بزرگ بشه چي ميشه؟
پدارم عزیز ميگه :
1.هر دو نظريه که «خدا به ما قدرت انتخاب داده و خودمون همه چيزمون رو تعيين ميکنيم» و «همه چي از قبل معلومه و تعيين شده و ما ديگه نميتونيم کاري بکنيم» رو قبول دارم!
2. من ميگم خدا اول تو يه دور تند و سريع همهي دنيا رو پياده کرده و به ما فرصت داده که تو همهي موقعيتهايي که اختيار توشون دخيله تصميم بگيريم؛ بعد حافظهمون رو تا حد خيلي زيادي پاک کرده (اون يه ذره بره همون صحنههاييه که احساس ميکنيم قبلا ديديم!) و همه چي رو reset کرده! يعني ما بدون اينکه يادمون بياد، داريم بازي رو انجام ميديم که واقعيتش رو قبلا با سرعت زياد انجام داديم! با اين فرضيه، حرف همه درست درميياد!
و اما در مورد قسسمت دوم و ديدن اين جوري پيمان رو دوست دارم و بر اين عقيده هستم که ما انسان ها زنجير وار به هم متصلیم.هر بيضي ه زنجير ؛ اعضا خانواده رو تشکيل ميده.
شخصيت يک پدر و مادر چقدر در رشد يه بچه ميتونه موثر باشه؟ من ميگم خيلي بيشتر از 100
تقدير ما انسان ها همون حلقه حلقه هاي زنجير هستن.هرچه تربيت و آموزش از طرف خانواده بهتر و بهتر اجرا بشه تقدير بچه روشن تر و رنگين کموني تر ميشه.و اين سلسله وار به عقب برمي گرده.
سرنوشت هر کدوم از ما به دست خدايان ما(پدر و مادر)است.
مشکل بچه هاي امروز که فقط ميخورن و ميدن بيرون (!) و ميخوابن و بازي ميکنن و احتياج به محبت دارن! ؛ مشکل بچگي هاي پدر و مادر هاشونه و اينم از قلم نندازم که انسان برده محبته.
چرا بچه ها هيچي نمي دونن؟ چون هنوز نديدن؟ اما چرا وقتي مي بينن دوباره سعي ميکنن به نديدن برسن؟
يا اينکه انقدر رشد نکردن که بشه خيلي چيزا رو براشون تعريف کرد؟
آره رشد نکرده اما آرامش ؛ شادي ؛ سر زندگي و مستي يه انسان رشد کرده رو دارند!
اوشو ميگه که ما انسان ها معصوم بدنيا ميايم اما خانواده و اجتماع اينو از ما ميگيرند .پدرام عزيز در کامنتش گفته بود که :
اوايلِ «شازده کوچولو» برام جالب بود. اما الان از داستانش متنفرم! چون فکر ميکنم اصلا از يه جايي به بعدش به «هيچ» بچهاي مربوط نميشه! اثر يه نويسنده س که براي اينکه خواننده نظرش رو قبول کنه، از يه نقطه ضعف بزرگترها استفاده ميکنه.
شايد نقطه ضعف بزرگ تر ها نباشه شايد تنها يه ياد آوردي باشه که چي هستيم! که بايد چجوري باشيم ؟ که زندگي تشکيل شده از چيز هاي خيلي ساده ، ساده تر از اوني که حتي فکرشو ميکني.
شايدم از ديدگاه پدرام یه نقطه ضعف هست . یا شایدم يه نقطه قوت که حالا تبديل به يه نقطه ضعف شده!
اينجا به معصوميت بچه ها تکيه ميکنم.واقعا چقدر در مورد بچه ها ميدونيم؟
يکي از آخوند هاي زمون قديم بچش تو بغلش بوده و مي رفته و در راه به استادش بر ميخوره و استاد بهش ميگه که برو با اين بچه مکاشفه کن.
ميگن که تا موقعي که نرمي سر بچه سفت نشده اين با اون دنيا وصله.
حالا صحت و صغم اين موضوع رو نمي دونم تا چه حد باشه . اما تا نباشد چيزکي نگويند چيزها.
من خودم هنوز خيلي چيزارو باور نمي کنم اما استعداد باور کردنش رو هم دارم.هيچ چيزي تو اين دنيا غير ممکن نيست.بگفته ابو علي سينا اگه نميدوني نگو نيست.
من بيشتر معتقدم که نمي دونيم تا اينکه نيست يا وجود نداره.
معناي واقعي زندگي رو بايد تو خود زندگي تجربه کرد و معناي واقعي خدا رو بايد در خود تجربه کرد.
اگر به خود آيي به خدا آيي.
مسيح ميگه :حکومت خدا در درون تو و در اطراف تو ست نه در بناهاي چوبي و سنگي.
به من بگو
مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند .
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به اوآسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود .
اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمیشد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادرکنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند .
آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادرکوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت :
نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه؟ من داره یادم میره !
آن میلمن

