گریه بدون اشک

تنهایی ساکتی غروبا میشینه تو دلم…

اولش فکر میکنم که تنهام … بعد احتیاج به یه خانواده رو حس میکنم…

رفته رفته لکه تنهایی بزرگ ترو بزرگ تر میشه … میشم یه غریبه با همه …

یه بیگانه …

نیاز به سکس در درونم قوت میگیره … تصور اندام تراشیده و سیقلی سفید یه دختر ، مخصوصا نوک سینه های قهوه ایش بدون در نظر گرفتن صورتش به نوبه خودش بامزس…

اما طعمش بی حوصلگی و بیهودگی رو به مغزم میچشونه و طعم دیگش لذ ت بدندون  کشیدن سینه هاش …

با همه قهرم … نه همه با من قهرن …

نه دستی واسه نوازش کردن  وجود داره و نه  گوشی  …

دلم میخواد…

نه نه نه … فقط میخوام از این مرگ بیام بیرون….

یه نفر ، منو بکشه بیرون …  بسه …  خسته نشدی ؟  تا کی؟

آخه این زندگیه؟ دردت چیه؟  مرضت چیه …

تنها نگاه میکنم …

سئوالها هی شدت میگیره و مات و مبهوت تر ….

گریه …

بزن … اولین ضربه و با نوک تیز کفش به کمرم میخوره  …دومیش با مشت تو سرم مخوره …

سومیش ترکیبی از ضربهای اول و دوم هست.

داد میکشم  … حالم داره بهم میخوره … اما ولم نمیکنه ….

خسته میشه ، ولم میکنه ، منم ول میکنم …

گریه بدن اشک ام به نوبه خودش بامزس …

۱ دیدگاه»

  مداد wrote @

دست تو بده به من!!! يالا


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: