من و شمع و شب

شب بزرگ بود.

شمعی نگران ، در حال سوختن بود .

من منتظر ، به شب بزرگ نگاه می کردم.

شمع نگران ، بی دریغ می سوخت.

من ِ منتظر ،  تک ستاره ای را جستجو می کردم.

شب بزرگ به نگرانی شمع خندید .

من منتظر ، به خنده بزرگ شب ، نگران شدم.

شب بزرگ خال خال ستاره هایش را پیش کش زمین نمود.

نگرانی شمع به یزرگی شب رخت بست.

خال خال ستاره ها کورمال کورمال پر زور تر شدند.

شمع ، به بزرگی شب ، منتظر شمع آفتاب بود و

انسان منتظر تک ستاره ای  دور از دسترسش که هیچ وقت در ازای اشتباهاتش ، هرگز رنگ نباخت…

No comments yet»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: