به من بگو

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند .
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به اوآسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود .

اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمیشد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .

سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادرکنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند .

آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادرکوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت :
نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه؟ من داره یادم میره !

آن میلمن

3 دیدگاه»

  Pedy wrote @

من این رو با اسم‌های مختلف (به جای «سکی») و حتی بی اسم هم خوندم.
راستش اوایل وقتی از سادگی بچه ها حرف پیش می‌اومد خیلی تحت تاثیر قرار می‌گرفتم. اما در حال حاضر فکر می‌کنم اونقدرها هم کارشون درست نیست!
اینکه یکی راه بد بودن رو بلد نیست دلیل خوب بودنشه؟!!
بره همین علاقه که گفتم، اوایلِ «شازده کوچولو» برام جالب بود. اما الان از داستانش متنفرم! چون فکر می‌کنم اصلا از یه جایی به بعدش به «هیچ» بچه‌ای مربوط نمی‌شه! اثر یه نویسنده س که برای اینکه خواننده نظرش رو قبول کنه، از یه نقطه ضعف بزرگترها استفاده می‌کنه.

  ستون فقرات شیطان « خودکشی ممنوعه wrote @

[…] بحث در مورد بچه‌ها از به من بگو در وبلاگ هویت شروع شد؛ در مرحله‌ی دوم توی همین پست من […]

  ANIS.MEHRASSA wrote @

سلام . امروز شنبه است


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: