انسان عوضی

بچه ها چون نمي دونن خوشحالن و ما چون ميدونيم ناراحتيم.
(فيلم مرد عوضي آلفرد هيچکاک که مرد خوب رو با wrong man معرفي کرده بود و مرد بد رو با right man )
حالا کدوممون بيشتر ميدونيم؟
تلاش همه آدما يا بيشترشون رسيدن به آرامش و شاديه.
default انسان داراي چه گزينه هايي هست؟
default انسان از کجا شروع ميشه؟
يعني از کجا ميشه گفت خوب اين يک نقطه شروع براي يه انسان ؟
بگيم خوب اين چند تا تيک بايد براي انسان روشن باشه ، و هر چند تا که خاموش هسش يا بايد روشنش کرد و يا بر عکس!
نقطه شروع از بدو تولد شروع ميشه يا توي کمر پدر يا از اونم قبل تر؟
انسان ها عوض ميشن . بچه ها خيلي بيشتر تغيير ميکنند.
هر بار که يه بچه شيطون مي بينيم يش خودممون ميگيم بابا اين بزرگ بشه چي ميشه؟
پدارم عزیز ميگه :
1.هر دو نظريه که «خدا به ما قدرت انتخاب داده و خودمون همه چيزمون رو تعيين مي‌کنيم» و «همه چي از قبل معلومه و تعيين شده و ما ديگه نمي‌تونيم کاري بکنيم» رو قبول دارم!

2. من مي‌گم خدا اول تو يه دور تند و سريع همه‌ي دنيا رو پياده کرده و به ما فرصت داده که تو همه‌ي موقعيت‌هايي که اختيار توشون دخيله تصميم بگيريم؛ بعد حافظه‌مون رو تا حد خيلي زيادي پاک کرده (اون يه ذره بره همون صحنه‌هاييه که احساس مي‌کنيم قبلا ديديم!) و همه چي رو reset کرده! يعني ما بدون اينکه يادمون بياد، داريم بازي رو انجام مي‌ديم که واقعيتش رو قبلا با سرعت زياد انجام داديم! با اين فرضيه، حرف همه درست درمي‌ياد!

و اما در مورد قسسمت دوم و ديدن اين جوري پيمان رو دوست دارم و بر اين عقيده هستم که ما انسان ها زنجير وار به هم متصلیم.هر بيضي ه زنجير ؛ اعضا خانواده رو تشکيل ميده.

شخصيت يک پدر و مادر چقدر در رشد يه بچه ميتونه موثر باشه؟ من ميگم خيلي بيشتر از 100
تقدير ما انسان ها همون حلقه حلقه هاي زنجير هستن.هرچه تربيت و آموزش از طرف خانواده بهتر و بهتر اجرا بشه تقدير بچه روشن تر و رنگين کموني تر ميشه.و اين سلسله وار به عقب برمي گرده.
سرنوشت هر کدوم از ما به دست خدايان ما(پدر و مادر)است.

مشکل بچه هاي امروز که فقط مي‌خورن و مي‌دن بيرون (!) و مي‌خوابن و بازي مي‌کنن و احتياج به محبت دارن! ؛ مشکل بچگي هاي پدر و مادر هاشونه و اينم از قلم نندازم که انسان برده محبته.
چرا بچه ها هيچي نمي دونن؟ چون هنوز نديدن؟ اما چرا وقتي مي بينن دوباره سعي ميکنن به نديدن برسن؟
يا اينکه انقدر رشد نکردن که بشه خيلي چيزا رو براشون تعريف کرد؟
آره رشد نکرده اما آرامش ؛ شادي ؛ سر زندگي و مستي يه انسان رشد کرده رو دارند!
اوشو ميگه که ما انسان ها معصوم بدنيا ميايم اما خانواده و اجتماع اينو از ما ميگيرند .پدرام عزيز در کامنتش گفته بود که :
اوايلِ «شازده کوچولو» برام جالب بود. اما الان از داستانش متنفرم! چون فکر مي‌کنم اصلا از يه جايي به بعدش به «هيچ» بچه‌اي مربوط نمي‌شه! اثر يه نويسنده س که براي اينکه خواننده نظرش رو قبول کنه، از يه نقطه ضعف بزرگترها استفاده مي‌کنه.
شايد نقطه ضعف بزرگ تر ها نباشه شايد تنها يه ياد آوردي باشه که چي هستيم! که بايد چجوري باشيم ؟ که زندگي تشکيل شده از چيز هاي خيلي ساده ، ساده تر از اوني که حتي فکرشو ميکني.
شايدم از ديدگاه پدرام یه نقطه ضعف هست  . یا شایدم يه نقطه قوت که حالا تبديل به يه نقطه ضعف شده!

اينجا به معصوميت بچه ها تکيه ميکنم.واقعا چقدر در مورد بچه ها ميدونيم؟

يکي از آخوند هاي زمون قديم بچش تو بغلش بوده و مي رفته و در راه به استادش بر ميخوره و استاد بهش ميگه که برو با اين بچه مکاشفه کن.
ميگن که تا موقعي که نرمي سر بچه سفت نشده اين با اون دنيا وصله.
حالا صحت و صغم اين موضوع رو نمي دونم تا چه حد باشه . اما تا نباشد چيزکي نگويند چيزها.
من خودم هنوز خيلي چيزارو باور نمي کنم اما استعداد باور کردنش رو هم دارم.هيچ چيزي تو اين دنيا غير ممکن نيست.بگفته ابو علي سينا اگه نميدوني نگو نيست.
من بيشتر معتقدم که نمي دونيم تا اينکه نيست يا وجود نداره.
معناي واقعي زندگي رو بايد تو خود زندگي تجربه کرد و معناي واقعي خدا رو بايد در خود تجربه کرد.
اگر به خود آيي به خدا آيي.
مسيح ميگه :حکومت خدا در درون تو و در اطراف تو ست نه در بناهاي چوبي و سنگي.

3 دیدگاه»

  پدرام wrote @

سلام! خوبم ممنون! سلام! مرسی؛ توچطوری؟!
هر دفعه می‌یای سلام می‌کنی؛ ولی چون همزمان آنلاین نیستیم، جواب سلامِت با تاخیر مواجه میشه!

می‌دونی؟ شاید دلیل این موضع گیری من علیه تقدیس بچه‌ها مشکلات درونی خودم باشه؛ ولی اون‌قدرها هم موجودات جالبی نیستن که بخوان الگوی بزرگترها بشن. فکر می‌کنم یه جورایی مُد شده که یه عده بره اینکه به دورنگی‌ها و پلیدی‌های همنوعان بزرگسالشون اعتراض کنن، می‌گن: «نگاه کن! نصف توئه! نه دروغ می‌گه؛ نه سر مردم کلاه می‌ذاره! نه…».

آخه یعنی چی که به اون دنیا وصله؟! من که خودم بچه بودم؛ چیزی یادم نمی‌یاد! حالا حافظه‌ی من به کنار! اصلا یه بچه‌ی کوچیک که تازه به دنیا اومده، چه تصویر ذهنی‌ای از خودش، خدا، اطرافیانش و … داره؟! اصلا فرض کنیم به حقیقت وصل باشه؛ مثل داداشِ «سکی» هم یادش باشه خدا چه جوریه؛ نه استفاده‌ای بره خودش که هیچی نمی‌فهمه داره؛ نه بره ما که بتونیم باهاش مکاشفه کنیم! حضرت عیسی هم که اون موقع حرف زد، خدا استثنا قائل شد؛ اون هم چون شرایط بحرانی بود!!

در مورد اینکه می‌گی از کِی و کجا شروع میشه: راستش من اینجوری شنیدم و خوندم که اول روح همه‌ی انسان‌ها آفریده می‌شه و هر چی که لازمه رو بهشون آموزش می‌دن (یه عده هم می‌گن که این معلم‌ها، همون اهل بیت پیامبر (ص) هستن)؛ چیزهایی رو که هر انسانی لازمه بدونه؛ در مورد خودش، خدا و … . به خاطر همین هم هست که تو قرآن هِی از کلمه‌ی «الذکر» به معنی «به یاد آوردن» استفاده می‌کنه؛ مثلا می‌گه: «این قرآن برای یادآوریه»؛ یا بعد از اینکه یه موضوعی رو توضیح می‌ده و می‌گه حقیقتش فلان چیزه، می‌گه: «آیا یادآور نمی‌شوید؟!». البته این فراموشی‌ای که ما گرفتیم -که نمی‌دونم حکمتش چیه- مطلق نیست و بعضی چیزها بره همه‌ی آدم‌ها به صورت پیش‌فرض (همون default !) وجود داره؛ وگرنه اینکه نمی‌شه خدا به آدم هیچی یاد نده بعد ازش امتحان بگیره! مثلا یکی از دروس پایه‌ای که اون فراموشی دامنش رو نگرفته، اعتقاد به وجود یه موجود توانا و گرایش به پرستش اونه. حالا هر چی آدم‌ها چیزهایی رو که می‌دونه بیشتر نادیده بگیره، فراموشیش بیشتر می‌شه و از اون طرف یادآوریش تقریبا تعطیل می‌شه!!

در مورد تربیت توسط پدر و مادر هم بله خوب! مگه پدر و مادر کیَن؟! دختر و پسری که از هم خوششون اومده بعدش هم تو یکی از سکس‌هاشون جلوی خودشون رو نگرفتن! ظاهرا الزامی نداره که اول مسائل مختلف بره یکی حل شه بعد طرف بچه دار شه!

من در کل فکر می‌کنم بچه و بزرگ بودن آدم، همه‌ش بازی این دنیاست که ما توش یه نمود مادی داریم. اصلِ آدم یه روحه. دوره‌های مختلف سنی که ما می‌گذرونیم، یه جور بازیه. اصلا بعید نیست وجود دوره‌ای به اسم کودکی فقط بره این باشه که جون پدر و مادر بره شیرینی‌های بچه‌شون در بره و این‌جوری امتحان بشن؛ یعنی هر آدمی تو دوره‌ی بچگیش یه وسیله باشه. مگه نداریم: «انما الاولاد فتنة» یا یه چیزی تو این مایه‌ها؟!

«اوشو ميگه که ما انسان ها معصوم بدنيا ميايم اما خانواده و اجتماع اينو از ما ميگيرند .»
چرند می‌گه! بشر تا کی می‌خواد کوتاهی‌هاش رو گردن بقیه بندازه؟ مگه غیر اینه که تو روز حساب، به حساب هر فردی به تنهایی رسیدگی می‌شه و همه به خودشون فکر می‌کنن و حتی همونطور که قرآن گفته: «تو روز قیامت، مادر شیرده هم بچه‌ی شیرخواره‌ش رو رها می‌کنه» ؟ آدم از سنی که خوب و بد رو می‌فهمه، اختیار داره و باید سعی کنه تا حد امکان، به صورت عملی، قدر چیزهایی رو که خدا بهش داده بدونه. خدا چیزهایی رو که از اختیار آدم خارجه و موَلدش خانواده و اجتماعه رو که تو قضاوتش، دستاویز بازخواست قرار نمی‌ده. آدم‌های مختلف تو شرایط مختلف هم حرف من رو تایید می‌کنن: یوسف که می‌تونست یه حال اساسی به خودش بده ولی نداد! قارون که کلی ثروت داشت و سرکشی کرد. زن فرعون که کنار آدم سرکش و ظالمی مثل فرعون بوده ولی قرآن ازش به نیکی یاد می‌کنه. اعمال این‌ها رو خانواده و اجتماع تعیین کردن؟!

این هم که بچه‌ها رو الگو می‌کنن و می‌گن: «نگاه کن این‌ها محبت می‌کنن و نیاز به محبت دارن»، بحثیه که بره همون آدم مختار و عاقل هم مطرحه و خدا هم تو کتابش کم ازش حرف نزده و کم بهش امر نکرده. پس دلیل نمی‌شه بچه‌ها رو مرجع مهمی تو این مورد بدونیم.

خلاصه اینکه من با این تقدیس بیجای بچه‌ها مشکل دارم! ما، بچه‌هاو اون پیرمردی داره جون می‌ده، در حقیقت یکی هستیم؛ این‌ دوره‌های زندگی و کسب تجربه و بالا رفتن آگاهی، همه‌ش بازی‌اییه که تو این دنیا اسیرش هستیم.

شاد باشی🙂

  احترام « هويت wrote @

[…] احترام در ادامه انسان عوضی  […]

  احترام « هويت wrote @

[…] ژانویه 3, 2007 روی 11:40 ب ظ · طبقه بندی شده زیر علامت سئوال در ادامه انسان عوضی […]


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: